تبليغاتX
/SCRIPT>

وسیع باش وتنها.... سربزیر وسخت
دلم براي کسي تنگ است


دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است


دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد


دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شندين صدايش را حسرت مي کشد


دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد

 
دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست


دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است


دلم براي کسي تنگ است که دوست نام اوست


دلم براي کسي تنگ است که دوستيش بدون (( تا )) است


دلم براي کسي تنگ است .............

+ نوشته شده توسط مایرا در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 10:20 |

غم و اندوه، اگر هم روزي مثل باران باريد

يا دل شيشه اي ات از لب پنجره عشق زمين خورد و شکست

با نگاهت به خدا چتر شادي وا کن

و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست

او هماني ست که در تارترين لحظه شب

راه نوراني اميد نشانم مي داد ...

ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد

معني خوشبختي، بودن اندوه است

اين همه غصه و غم اين همه شادي و شور

چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند

همه را با هم و با عشق بچين...

ولي از ياد مبر !

پشت هر کوه بلند سبزه زاري ست پر از ياد خدا

و در آن باز کسي مي خواند که خدا هست

خدا هست ...

و چرا غصه چرا ؟

+ نوشته شده توسط مایرا در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 10:11 |

این دیوانگیست ...

که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم .

این دیوانگیست ...

که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از انها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.

این دیوانگیست ...

که امیدخود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.

این دیوانگیست ...

که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.

این دیوانگیست...

که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم.

این دیوانگست

 که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از انها به ما خیانت شده است ...

این دیوانگیست ...

که همه ی شانس هارا لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده ایم ..

 

این دیوانگیست ... 

    به امید  اینکه در مسیر خود هرگز دچاراین دیوانگی ها نشویم... 

+ نوشته شده توسط مایرا در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 14:43 |

I ran into a stranger as he passed by,

 

بامردي كه در حا ل عبور بود برخورد كردم


"Oh excuse me please" was my reply.

 

اوو!! معذرت ميخوام 


He said, "Please excuse me too;

 

من هم معذرت ميخوام


I wasn't watching for you."

 

دقت نكردم


We were very polite, this stranger and I.

 

ما خيلي مؤدب بوديم ، من واين غريبه


We went on our way saying good-bye.

 

خداحافظي كرديم وبه راهمان ادامه داديم


But at home a difference is told,

 

اما در خانه چيزي متفا وت گفته ميشه  


how we treat our loved ones, young and old

 

با آنهايي كه دوست داريم چطور رفتار ميكنيم

Later that day, cooking the evening meal,

 

كمي بعد آنروز، در حال پختن شام


My son stood beside me very still.

 

پسرم خيلي آرام كنارم ايستا د


As I turned, I nearly knocked him down.

 

همينكه برگشتم به اوخوردم وتقريبا"   انداختمش


"
Move out of the way," I said with a frown .

" اه !! ازسرراه برو كنار"

 

بااخم گفتم

 

He walked away, his little heart broken.

 

قلب كوچكش شكست ورفت

 


I didn't realize how harshly I'd spoken.

 

نفهميدم كه چقدر تند حرف زدم


While I lay awake in bed,

 

وقتي توي تختم بيدار بودم


God's still small voice came to me and said,

 

صداي آرام خدا در درونم گفت


"While dealing with a stranger, common courtesy you use,

 

وقتي با يك غريبه برخورد ميكني ، آداب معمول را رعايت ميكني

 

But the children you love, you seem to abuse.

 

اما با بچه اي كه دوست داري بد رفتار ميكني

 

Go and look on the kitchen floor,

 

برو به كف آشپزخانه نگاه كن


You'll find some flowers there by the door.

 

آنجا نزديك در چند گل پيدا ميكني

 

Those are the flowers he brought for you.

 

آنها گلهايي هستند كه او برايت آورده است


He picked them himself: pink, yellow and blue .

 

خودش آنها را چيده: صورتي و زرد و آبي


He stood very quietly not to spoil the surprise,

 

آرام ايستاده بود كه سورپريزت بكنه


and you never saw the tears that filled his little eyes."

 

وهرگز اشكايي كه چشماي كوچيكشو پر كرده بود نديدي


By this time, I felt very small,

 

در اين لحظه احساس حقارت كردم


and now my tears began to fall .

 

واشكام سرازيرشدند

 

I quietly went and knelt by his bed;

 

آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم

 

"Wake up, little one, wake up," I said. "

 

بيدار شو كوچولو ، بيدار شو

 

Are these the flowers you picked for me?"

 

اينا گل ها ين كه تو برام چيدي؟


He smiled, "I found 'em, out by the tree.

 

او خنديد— اونارو كنار درخت پيدا كردم


I picked 'em because they're pretty like you.

 

ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن


I knew you'd like 'em, especially the blue ."

 

ميدونستم دوستشون داري ، مخصوصا" آبيه رو

 

I said, "Son, I'm very sorry for the way I acted today;

 

گفتم پسرم واقعا" متاسفم ازرفتاري كه امروز داشتم


I shouldn't have yelled at you that way ."

 

نميبايست اونطور سرت داد بكشم


He said, "Oh, Mom, that's okay. I love you anyway."

 

گفت :اشكالي نداره من به هر حال دوستت دارم مامان 

 
I said, "Son, I love you too,

 

گفتم :من هم دوستت دارم پسرم

 

and I do like the flowers, especially the blue."

 و گلهارو هم دوست دارم ، مخصوصا" آبيه رو

Are you aware that if we died tomorrow, the company that we are working for would easily replace us in a matter of days.

But the family we left behind will feel the loss for the rest of their lives.

And come to think of it, we pour ourselves more into work than to our own family an unwise investment indeed, don't you think?

So what is behind the story?

What does the word FAMILY mean to us?

 

آيا ميدانيد كه اگر فردا بميريد شركتي كه در آن كار ميكنيد به آساني در ظرف يك روز براي شما جانشيني مي آورد.اما خانواده اي كه به جا ميگذاريد تا آخر عمر احساس فقدان شما را خواهد كرد.

و به اين فكر كنيد كه ما خود را وقف كا رميكنيم ونه خانواده مان .چه سرمايه گذاري   نا عاقلانه اي !! اينطور فكر نميكنيد؟!!پشت اين داستان چه پندي نهفته است. كلمه " خانواده "  يعني چه؟

 

+ نوشته شده توسط مایرا در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 14:40 |
 

روان شناسان شخصيتي براين عقيده اند که شماره تولد، شما را از آن چيزي که مي خواهيد باشيد دور نمي کند ، بلکه مانند رنگي است که نوع آن و زيبايي اش براي افراد مختلف متفاوت است . به مثال زير توجه کنيد :

فرض مي کنيم که شما متولد 8 مهر 1355 هستيد . مهر ماه هفتم (7) سال است پس :

1355+7+8 = 1370 = 1+3+7+0 = 11 = 1+1 = 2

شماره تولد شما 2 است و اکنون مي توانيد آنچه راکه مربوط به اين شماره است با خود مطابقت دهيد .

 

تفسير اعداد

1- خالق و مبتکر :

" يک " ها پايه و اساس زندگي هستند . هميشه عقايد جديد و بديع دارند و اين حالت در آنها طبيعي است . هميشه دوست دارند تمامي کارها و مسائل بر حول محوري که آنها مي گويند و تعيين مي کنند در گردش باشد و چون مبتکر هستند ، گاهي خود خواه مي شوند . با اين حال " يک " ها بشدت صادق و وفادارند و به خوبي مهارتهاي سياسي را ياد ميگيرند . هميشه دوست دارند حرف اول را بزنند و غالبا رهبر و فرمانده هستند ، چون عاشق اين هستند که " بهترين " باشند . در استخدام خود بودن و براي خود کار کردن بزرگترين کمک به آنهاست ولي بايد ياد بگيرند عقايد ديگران ممکن است بهتر باشد و بايد با رويي باز آنها را نيز بشنوند .

 

2- پيام آور صلح :

" دو " ها سياستمدار به دنيا مي آيند ! از نياز ديگران خبر دارند و غالبا پيش از ديگران به آنها فکر مي کنند . اصلا تنهايي را دوست ندارند . دوستي و همراهي با ديگران برايشان بسيار مهم است و مي تواند آنها را به موفقيت در زندگي رهنمون سازد . اما از طرف ديگر ، چنانچه در دوستي با کسي احساس ناراحتي کنند ترجيح مي دهند تنها باشند . از آنجايي که ذاتا خجالتي هستند بايد در تقويت اعتماد به نفس خود تلاش کنند و با استفاده از لحظه ها و فرصت ها آنها را از دست ندهند .

 

3- قلب تپنده زندگي :

" سه " ها ايده آليست هستند ، بسيار فعال ، اجتماعي ، جذاب ، رمانتيک وبسيار بردبار و پر تحمل . خيلي کارها را با هم شروع مي کنند اما همه آنها را پيگيري نمي کنند . دوست دارند که ديگران شاد باشند و براي اين کار تمام تلاش خود رابه کار مي گيرند . بسيار محبوب اجتماعي و ايده آليست هستند اما بايد ياد بگيرند که دنيا را از ديد واقعگرايايه تري هم ببينند .

 

4- محافظه کار :

" چهار " ها بسيار حساس و سنتي هستند . آنها عاشق کارهاي روزمره ، روتين و پيرو نظم و انضباط هستند و تنها زماني وارد عمل مي شوند که دقيقا بدانند چه کاري بايد انجام دهند . به سختي کار و تلاش مي کنند . عاشق طبيعت و محيط خارج از خانه هستند . بسيار مقاوم و با پشتکار هستند . اما بايد ياد بگيرند که انعطاف پذيري بيشتري داشته و با خود مهربانتر باشند .

 

5- ناهماهنگ با جماعت :

" پنج " ها جهانگرد هستند و کنجکاوي ذاتي ، خطر پذيري و اشتياق سيري ناپذير آنها به جهان هستي و ديدن محيط اطراف خود ، غالبا برايشان درد سر ساز مي شود . آنها عاشق تنوع هستند ودوست ندارند مانند درخت در يک جا ثابت بمانند . تمام دنيا مدرسه آنهاست و در هر موقعيتي به دنبال يادگيري هستند . سوالات آنها هرگز تمام نمي شود . آنها به خوبي ياد گرفته اند که قبل از اقدام به عمل ، تمامي جوانب کار را سنجيده و مطمئن شوند که پيش از نتيجه گيري ، تمامي حقايق را مد نظر قرار داده اند .

 

6- رمانتيک و احساساتي :

" شش " ها ايده آليست هستند و زماني خوشحال مي شوند که احساس مفيد بودن کنند . يک رابطه خانوادگي بسيار محکم براي آنها از اهميت ويژه اي برخوردار است . اعمالشان بر تصميم گيري هايشان موثر است و آنها حس غريب براي مراقبت از ديگران و کمک به آنها دارند . بسيار وفادار و صادق بوده و معلمان بزرگي مي شوند . عاشق هنرو موسيقي هستند . دوستاني صادق و در دوستي ثابت قدم هستند . "شش" ها بايد بين چيزهايي که مي توانند آنها را تغيير دهند و چيزهايي که نمي توانند ، تفاوت قائل شوند .

 

7- عاقل و خردمند :

“هفت " ها جستجو گر هستند . آنها هميشه به دنبال اطلاعات پنهان و مخفي بوده و به سختي اطلاعات به دست آمده را با ارزش حقيقي آن مي پذيرند . احساسات هيچ ارتباطي با تصميم گيري هاي آنها ندارد . با اينکه در مورد همه چيز در زندگي سوال مي کنند اما دوست ندارند مورد پرسش واقع شوند و هيچگاه کاري را ابتدا به ساکن با سرعت شروع نمي کنند و شعارآنها اين است که به آرامي مي توان مسابقه را برد . آنها فيلسوفهاي آينده هستند ؛ طالبان علم که به هر چه مي خواهند مي رسند و سوال بي جوابي ندارند . مرموز هستند و در دنياي خودشان زندگي مي کنند و بايد ياد بگيرند در اين دنيا چه چيزي قابل قبول است و چه چيزي نه !

 

8- آدم کله گنده :

" هشت " ها حلال مشکلات هستند . اساسي و حرفه اي سراغ مشکل رفته و آن را حل مي کنند . قضاوتي درست دارند و بسيار مصمم هستند و طرحها و نقشه هاي بزرگي دارند و دوست دارند زندگي خوبي داشته باشند . مسووليت افراد را بر عهده مي گيرند و مردم را با هدف خاص خود مي بينند . با شرايط ويژه اي اين امکان رابه وجود مي آورند که ديگران هميشه آنها را رئيس ببينند .

 

9- اجرا کننده و بازيگر :

" نه " ها ذاتا هنرمند هستند . بسيار دلسوز ديگران و بخشنده بوده و آخرين پول جيب خود را نيز براي کمک به ديگران خرج ميکنند . با جذابيت ذاتي شان اصلا در دوست يابي مشکلي ندارند و هيچ كـس براي آنها فرد غريبه اي به حساب نمي آيد . در حالات مختلف شخصيت هاي متفاوتي از خود بروز مي دهند و براي افرادي که اطرافشان هستند شناخت اين افراد کمي دشوار به نظر مي رسد . آنها شبيه بازيگراني هستند که در موقعيت هاي مختلف رفتارهاي متفاوتي نشان مي دهند . افرادي خوش شانس هستند اما خيلي وقتها از آينده خود بيمناک و نسبت به آن هراسان هستند . آنها براي موفقيت بايد به يک دوستي و عشق دو جانبه که مي تواند مکملشان در زندگي باشد دست يابند .

+ نوشته شده توسط مایرا در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 14:21 |

چه انديشه غريبی است اين انديشه ها
وقتی به تو مي انديشم و دلم برای خودم تنگ ميشود.
در آن تنهايی که ياد وخاطره تو بندی می شود بر تارو پود ذهنم
چه خوش است انديشيدن به تو و نوشتن از تمام آن لحظات غمبار بی تو بودن.
دلتنگی،دلتنگی،دلتنگی
 آدم دلتنگ که می شود چه فکرهاکه نميکند.
چه انديشه ها که در خيال خود ندارد.
وچه روياها که گاه خنده را طرحی ميکند برلبان وگاه غم را بغضی ميکند شکسته پی بهانه اين اشکی شود جاری بر گونه ها.
چه دلگیرند اين لحظات.
نمی دانم كه غنيمت شمارمش   يا بر تمام اين انديشه های از هم گسيخته و لغزيده  در ذهن انديشه های ديگری يابم كه چه بايد بكنم.
راستی من چه كاری بايد بكنم.
نمی دانم،نمی دانم، نمی دانم
ای كاش تو بدانی.
هر چند كه بايد از خيلی چيزها بنويسم نمی توانم بنویسم و شايد تو بعدها برايم خيلی چيزها بگويی.
هر چه كه هست بيا شريك شبنم ساده زندگی باشيم
به خود دروغ نگوييم وبه هم.
بگذاريم كه انديشه های سبز پيچكی شود. بر ذهن
وبگذاريم كه خيال فاصله های جدايی افتاده را طی كند
و حس كنيم آنچه را كه دوست داريم. 
زمان آن نيست كه هر چه دلم می خواهد بگويم.
اما
اگر باران ببارد
چتری خواهم شد برای تو ...

+ نوشته شده توسط مایرا در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 14:18 |

When you feel unlovable, unworthy and unclean,
when you think that no one can heal you,
Remember, Friend,
God Can
.

وقتي احساس مي‌کني قابل دوست داشتن نيستي
وقتي احساس بي لياقتي و نا پاكي مي كني
وقتي احساس مي كني كسي نمي تواند دردهاي تو را التيام ببخشد
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند

When you think that you are unforgivable
for your guilt and your shame
Remember, Friend,
God Can.

وقتي احساس مي‌كني قابل بخشش نيستي
براي شرم و گناه هايت
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند

When you think that all is hidden
and no one can see within
Remember, Friend,
God Can.

وقتي فكر مي كني همه چيز پنهان است
و هيچكس نمي تواند درون را ببيند
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند

And when you have reached the bottom
And you think that no one can hear
Remember my dear Friend
God Can.

وقتي به انتها مي رسي و گمان مي‌كني 
کسي نيست تا صدايت را بشنود
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند

 

And when you think that no one can love
The real person deep inside of you
Remember my dear Friend,
God Does.

وقتي گمان ميبري كسي نمي تواند
به خود واقعي درون تو عشق بورزد
دوست عزيز من به ياد داشته باش
خدا مي تواند.

+ نوشته شده توسط مایرا در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 23:35 |

 معلّم يک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هايى که از آن‌ها بدشان می‌آيد، سيب‌زمينى بريزند و با خود به کودکستان بياورند. فردا بچه‌ها با کيسه‌هاى پلاستيکى به کودکستان آمدند. در کيسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سيب‌زمينى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا يک هفته هر کجا که می‌روند کيسه پلاستيکى را با خود ببرند. روزها به همين ترتيب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکايت از بوى ناخوش سيب‌زمينی‌‌هاى گنديده. به علاوه، آن‌هايى که سيب‌زمينى بيشترى در کيسه خود داشتند از حمل اين بار سنگين خسته شده بودند. پس از گذشت يک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از بچه‌ها پرسيد: «از اين که سيب‌زمينی‌ها را با خود يک هفته حمل می‌کرديد چه احساسى داشتيد؟» بچه‌ها از اين که مجبور بودند سيب‌زمينی‌هاى بدبو و سنگين را همه جا با خود ببرند شکايت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از اين بازى را اين چنين توضيح داد: «اين درست شبيه وضعيتى است که شما کينه آدم‌هايى که دوستشان نداريد را در دل خود نگاه می‌داريد و همه جا با خود می‌بريد. بوى بد کينه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنيد. حالا که شما بوى بد سيب‌زمينی‌ها را فقط براى يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد پس چطور می‌خواهيد بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟»

           
+ نوشته شده توسط مایرا در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 13:27 |

 

آهاي پروردگار ...

 

آهاي خداي بنده هاي گرفتار،

تو جاي من بودي،

دلتنگ دوست داشتني هاي روزگارت نمي شدي؟

 

بندگانت ميان ماندن و رفتن حيران شده اند،

يكي گرسنه، يكي تشنه، يكي زخمي،

بندگانت ... يكي دل شكسته، يكي پاي بسته، يكي گوشه اتاق تاريكي تنها نشسته،...

 

توآن بالايي ...

مي گويند لاي ابرها،

مي گويند عرش،

من اين پايين، خاك، خاكستر، خار ...

 

آهاي خداي همه خدانمايان؛

كردگار همه مومنان و ثروت همه بينوايان؛

آهاي آرزوي چشمهايم،

آهاي اميد دستهايم ...

خدايا،

دوستت دارم ...

+ نوشته شده توسط مایرا در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 13:25 |
خوشبختی نامه‌ای نیست که یک روز، نامه‌رسانی، زنگ در خانه‌ات را بزند و آنرا به دستهای منتظر تو بسپارد.
خوشبختی، ساختن عروسک کوچکیست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر...
به همین سادگی،
به خدا به همین سادگی؛
اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...
خوشبختی را در چنان هاله‌ای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده‌ی ادراک‌ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم...
خوشبختی همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است...

كودكي
از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت
خدا گفت ان را در خواسته هایت جستجو کن
و از من بخواه تا به تو بدهم  با خود فکر کرد و فکر کرد
گفت اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم  
خداوند به او داد
گفت اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم
خداوند به او داد
اگر ..... اگر ....... و اگر........
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود
از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم  
خداوند گفت باز هم بخواه
گفت چه بخواهم هر انچه را که هست دارم
گفت بخواه که دوست بداری
بخواه که دیگران را کمک کنی
بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی
و او دوست داشت و کمک کرد
و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند
و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد  
رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست
در نگاه و لبخند دیگرانش
+ نوشته شده توسط مایرا در جمعه دوم شهریور 1386 و ساعت 8:30 |